هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 22 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

یلدا و یه مسافرت یهویی

چند روز بعد از برگشتنمون با دوستای بابایی قرار شد بریم مسافرت اونم کجا الیگودرز سه شنبه عصر بود حرکت کردیم و تو مسیر هر جای باصفایی میدیدیم میموندیم. درود که رسیدیم رفتیم یه کبابی و یه شام دبش زدیم به بدن خیلی چسبید شما خیلی خوشحال بودی و تو پوست خودت نمیگنجیدی چرا؟ آخه 10 تا بچه همراهمون بود تقریبا تو رنج سنی 8 ساله که شما با بچه های با این سن زود اخت میشی اونا هم شما رو خیلی دوست داشتن و مواظبت بودن (پریا و پریزاد  - وینا و داداش کوچولوش محمد حسام - حمید و امیر رضا و امیر علی و امیر رضا - پارمیدا و امیر طاها هم روزهای بعد اضافه شدن ) شب رسیدیم الیگودرز یه شهر کوچیک اما فوق العاده تمیز و خوشگل و خنــــــــک ...رفتیم آپا...
29 خرداد 1393

استقبال از مامان جون مهری و بابا جون مرتضی

گل مامانی بعد از مدتها تونستم بیام و وبلاگت رو به روز کنم البته با خاطرات یه ماه پیش 30 اردیبهشت بود که رفتیم خونه مامان جون اینا کلی کار داشتم و بایست همه رو تنهایی انجام میدادم خاله مرضیه اینا هم فرداشبش اومدن اما خاله محبوبه نتونست بیاد چون شیراز بود . بعد از ظهر هم از دزفول کلی برامون مهمون اومد ما شام اونشب رو درست کردیم و عصر به استقبال حاجیهامون رفتیم خیلی خوشحال بودم آخه این لحظه ای بود که دیدنش برام آرزو بود حاج بابا و مامان جون حاجی دل تو دلشون نبود تا زودتر برسن و شما بچه ها رو ببینن روز خوبی بود و خیلی خاطره انگیز وقتی بهشون رسیدیم نمیدونستن کدومتون رو بغل کنن و کدومتون رو ببوسن . اونشب جمعمو...
29 خرداد 1393

یلدا و روزهایی که گذشت

سلام گل مامانی دختر ناز و شیرینم این روزها کار ما شده شما رو بردن به پارک و بازی و تاب و سرسره چند شب پیش رفتیم پارک بعثت و اونجا یه عکاسی داشت ازت یه عکس خوشگل گرفت و ربع ساعته بهمون داد یه گوشه ای از پارک موسیقی ذاشته بودن خیلی شاد بود همه رو به وجد آورده بود شما هی میگفتی نی نای نای رفتیم نزدیک اونجا .. شانس آقاهه خاموشش کرد یهو شما داد زدی عمووووووووووو نی نای نای ..... عزیز دلــــــــــمممممممم اون آقا تا صداتوشنید برات آهنگ رو گذاشت و شما هم کلی رو ذوق اومدی     اینم از دخملیه شجاع که داره به آهو ها غذا میده (البته دوربین همراهمون نبود کیفیت عکس پایینه) چند روز مونده بود به ...
28 ارديبهشت 1393

خوش به حال شدن یلدا بلا

گل مامانی خوشگلکم دیشب مامان جون مهری و بابا جون مرتضی بعد از دوماه و چند روز اومدن دزفول خدا بخواد اواخر اردیبهشت راهی مکه هستن و اومدن برای خداحافظی وقتی اونا رو دیدی انقدر خوشحال شدی که من و بابا رو فراموش کردی و تا دیروقت با مامان جون مهری بازی میکردی و صبحانه رو هم رو پاهای بابا جون مرتضی خوردی قربون دلت برم که انقدر نزدیک و مهربونه امروز صبح هم هدیه روز مادر خودمون رو تقدیم مامان جون کردیم که از دیدن اون هم مامان جون هم بابا جون حسابی غافلگیر شدن و خوشحاااااااااااااال حالا اون چی بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه تابلو شاسی از عکس چهارتا نوه ی اونا که عاشقشونن بابایی میگفت این بهترین هدیه است خوشحالیم که خوشحال شدن ...
7 ارديبهشت 1393

یلدا و کلی خبر

سلاااااااااااامممممممممممم دوستای عزیز و مهربون و دوست داشتنی احوالااااااااات؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بالاخره ما برگشتیم با کلی خبر اگه وقت کنم بنویسم ...امان از بی نتی کلی جا موندم از نوشتن خاطرات دخملی واااااااااااای از کجا شروع کنــــــــــــــــــــــممممم؟؟ فدات شم الهی تو این مدت خانومی شدی واسه خودت اولین خبر اینکه بالاخره یکی از جایزه های جشنواره رسیـــــــــــــــــــــــدددد چی بود؟؟؟؟ یه بسته ی زرد رنگ که اسم خوشگلت رو روش نوشته بودنننننن توش چی بود؟؟؟ یه بسته ی سبز رنگ که عکس شرک و فیونا روش بووووووود توی اون چی بود؟؟؟؟ یـــــــــــــــــــــــــهههه کتااااااااااب کتاب چی؟؟؟؟ داستان؟؟ نه! شعر؟؟؟؟ نــــــــه! رنگ آمیزی ؟؟...
4 ارديبهشت 1393

یلدا و تعطیلات نوروز

سلام سلام صد تا سلام گه گل دخملم جیگلم ناناسممممممممممممم زندگــــــــــــــــــــــیم توی این مدت حسابی خوش به حالتون شده بود اول از مهمونیهای فشرده و دیدن کلی نی نی و بعدش مسافرت و دیدن دخملیهای خاله و داداش محمد طه و بچه های فامیل...   چند روزی که خرم آباد بودیم کلی بهمون خوش گذشت دیدن اقوام و عمه ها و عموهام و همینطور دیدن بچه های کوچولوی اونها   از جمله امیر علی پسمل داداش امین (پسر بزرگ عمه آذر جونم)   و همینطور محمد پسر کوچیکه عمو حسن .   اونوریها همه پسر هستن بجز پرند کوچولو دخملیه داداش ناصر که متاسفانه از عکس ندارم . و با اقوام به دل طبیعت رفتن و کلی تاب بازی کردن شما. ...
25 فروردين 1393

نوروز 93 مبارک

   باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند . . . باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند  . . . مثل لحظه ای که باغ, در ترنم ترانه شکوفا میشود, غرق در شکوفه میشود روزگارتان بهـار لحظه هایتان پر از شکوفـه باد. دوستان گلــــــــم سال نـوتون مبارک   ...
3 فروردين 1393

باز هم جشنواره و این روزهای یلدا

خوشگلکــــــــــــــممممممممممم بازم عکست تو جشنواره باشگاه مخاطبان برنده شد اینبار جشنواره شب یلدا مبارکــــــــــــــــــهههههههههههههههههههه  قربونت برم الهی با اینکه جشنواره تموم شده عکست همچنان لایک میخوره خوشگلکممممممم      چقدر زود روزا میگذره چقدر عجله داری برای بزرگ شدنت سیزده ماه و هشت روز میگذره که از آسمون اومدی پیشمون دختر ملوسم باورم نمیشه اینقدر بزرگ شده باشی اینقدر که میخوای مثل ما رفتار کنی از روزی که یکساله شدی رفتارت بازی کردنت حرف زدنت عوض شده اینقدر تغییر کرده که احساس میکنم ازت جا موندم و تا میخوام بهت برسم میبینم بازم رفتارهات جدیده انگار کلا دیدت , نگا...
1 بهمن 1392

بیست روز بعد از یکساله شدن

سلاااااااااااااااامممممممممممممم عزیز دل ماماااااااااااااان فدای قد و بالات کوچولوی من فدای راه رفتن و دویدنت فدای بازی کردنات فدای حرف زدنت فدای صدای قشنگت آآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخ فدای خندیدنـــــــــــــــــــــــــت عزیز دلـــــــــــــمممممممم شیرینمممم از صبح که بیدار میشی به تمام خونه سرکشی میکنی و برای خودت بازی میکنی با من و بابا گرگ بازی میکنی جدیدا از بعضیها که دیر میبینی خجالت میکشی و خودترو تو بغلمون قایم میکنی با اسباب بازیهات انقدر قشنگ بازی میکنی که گاهی دست از کارام میکشم و به بازی کردنت خیره میشم باهامون شوخی میکنی قایم میشی تا پیدات کنیم یه شب کنترل تلویزیونرو دادی دستم و خواستی برات ...
15 دی 1392